اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 17 سال و 29 روز سن داره

اميرعلي شادي زندگي ما

7.مامان سولی تولدت مبارک

سلام عزیزکم امروز تولد مامان سولیه تو هست و فردا هم میخواد عزیزم و تو هم به مامانی گفتی منم تولد میخوام و قرار شده مامانی ٢تا کیک بخره...ای شیطون بلای من چقدر مامان دوست داره...منم اومدم از طرف تو تولد مامان سولماز و همچنین روز مادر بهش تبریک بگم و امیدوارم که سایش همیشه بالا سرتون باشه نفس من...عکساتو میزارم ادامه مطلب و از این به بعد هرماه یه آپ میکنم چون سرعت اینترنتمون خیلی خوب شده عزیزم مامان سولی تولدت مبارک...خیلی دوست دارم   سلنا(خواهر امیرعلی) این عکسای عید بود که رفته بودین باغ فدای وجودت بشم نفسی من ...
11 ارديبهشت 1392

6.تولدت مبارک عزیزم

سلااام من اومدم با کلی تاخیر امیرعلی عزیز و مهربونم...چیزی به 3 ساله شدنت نمونده فدای تو بشم ...روز به روز به شیرین کاریات اضافه میشه و روز به روز مهربونتر...انقدر دوست دارم که نمیتونی تصورشم بکنی...هر لحظه بیشتر از قبل...عزیزم خواستم روز تولدت برات چندتا مطلب بنویسم... امیرعلی عزیزم: -هیچ وقت روح لطیفتو به گناه آلوده نکن -احترام به پدر و مادرت یادت نره -در مقابل ظلم دفاع و در مقابل حق سکوت کن -حرفهای معنی دار بزن نه حرفهای طولانی و بیهوده امیر علی عزیز و مهربونم...نمیدونی این روزا دارن به سرعت میان و میرن...هر روز تو داری بزرگتر میشی...بی اندازه دوست دارم...فردا برات تولد میگیرن ...واقعا موندم چی بنویسم ...ف...
22 شهريور 1391

5.عید مبارک

سلام دوستای خوبمون سلام قند عسل من.قربونت برم که این روزا چه قدر خواستنی شدی و با هر جملت دل همه ما میبری.باید دختر خاله بدتو ببخشی که نمیاد مرتب تو وبلاگت بنویسه.عزیز دلم باور کن خیلی دوست دارم وبلاگت از هر نظر کامل باشه و تمام اعیاد و جشن ها برات بنویسم ولی امسال تو این مورد موفق نبودم و نتونستم تو سال جدید حتما شده دو سه خط برات از جشن های کشور عزیزمون میگم.اما از خودت بگم مهربون من! دیروز که طبق معمول همیشه تفریح بودیم و خیلی خیلی بهت خوش گذشت.بابای تو طرف دریاچه چادر زده که خیلی مجهز فکر کن امکاناتی مثل تلویزیون-تخت-بخاری و... اون جا هست خیلی جای قشنگیه.دیروز اونجا بودیم و تو هم مشغول بازی کردن بودی داشتم پفک میخوردم دیدم داری ...
6 فروردين 1391

4.نانازی شیطون

سلام به همه دوستای عزیزززززم خوبید؟وای ببخشید که انقدر کم میام به خدا امیرعلی انقدر شیطون شده که حد نداره این کوچولوی مهربون ٢تا سوره قرآنی یاد گرفته و یه سری شعرای خوشگل هم یاد گرفته خیلی پسر شیطونی شده! الانم که دارم اینجا آپ میکنم اینجاست و نمیزاره من از خودش درست بنویسم.مامان و باباش رفتن سر کار یکی از شیطونیاش اینه که باباش طلا فروش شده و میگه دیگه از بابای من طلا بخرید آخه بابای منم طلا فروش.٢روزی رفته بودم اردو فقط واسه امیرعلی چندتا چی خریدم در کل شده زندگی من این آقا پسری!پسر داییم داره از سِؤد داره با مامانش از اونجا میاد امیرعلی هم خیلی خوشحاله آخه یه هم بازی داره.دوست داشتم واسه اونم وبلاگ درست میکردم ولی خب چون پیشش نیس...
9 اسفند 1390

3.پسر پسر قند عسل

سلام به پسر خاله گل و مهربون خودم امیرعلی جون!الهی من قربون اون قد و بالات بشم که روز به روز شیرین تر میشی! روز جمعه به خاله سولماز(مامانت) گفته بودی که زنگ بزنه خونه ما گوشی که برداشتی گفتی:سلام!خوبییییی؟ منم کلی قربون صدقت رفتم شیرینی من خلاصه عزیزم با سبا جون و مامانی و خاله فاطی اومدیم خونتون البته برات پاستیل و پفک خریدیم!خیلی تمایل نداشتم برات پفک بخرم آخه برات خوب نبود جونم بگه برات اومدیم و بهمون سلام نکردی آخه شلوار پات نبود و گفتی ژشته(یعنی زشته) قربون این پسر باحیا بررررم من!الهی فدات بشم خیلی وقته نیومدم وبت آخه من و سبایی (خواهرم)هر وقت میاییم نت درگیر وب خودمون هستیم !ببخشید نانازی من که نتونستم تا الان تو هیچ کدوم از ...
2 بهمن 1390

2.اميرعلي و شيرين كارياش

سلام به همه دوستاي عزيز و مهربون كه با نظراتشون واقعا منو خوشحال كردن و باعث شدن با اين كه خيلي گرفتار كاراي مدرسم هستم اما بيام اينجا و براي پسرخاله عزيزم از كاراي قشنگش بگم. اميرعلي روز 5شنبه اومد خونه ما قربونش برم لباساي خوشگلشو پوشيده بود وقتي اومد تو بقلم مامان سولمازش گفت:بگو سلام! اميرعلي:شلا(دستشو گذاشت رو سينش و به نشونه احترام به طرف من خم شد) قرار بود برن خونه عمه رزي(عمه اميرعلي) خاله سولماز گفت يك ساعت ديگه ميام دنبالش.رفتيم داخل خونه و يه 1000ت درآورد گفت:دوشت(گوشت) بقلش كردم و بوسيدمش گفتم خاله جون دوشتي كه تو مي خواي ما نداريم بايد زنگ بزنيم به دايي سيامك برات بخره.زنگ زدم به داييم و گفتم اميرعلي اينجاست يه مرغ بخر بيا...
9 آبان 1390

1.يه شروع تازه

سلام به همه مادرا و ني ني هاي گل ! من سارا هستم و اين وبلاگ براي پسرخاله عزيزم اميرعلي درست كردم تا از خاطرات روزانش اينجا بنويسم و وقتي بزرگ شد و خودش تونست بنويسه اين هديه هرچند ناقابل بهش تقديم كنم اميرعلي عزيزمون در تاريخ 25 شهريور 88 به دنيا اومد و با به دنيا اومدنش شادي به خونه ما آورد اميدوارم كه همه ما بتونيم از اين نعمت الهي به خوبي مراقبت كنيم خب واسه امروز حرف زيادي ندارم كه بزنم ايشالله سعي مي كنم هر هفته وبلاگ اميرعلي آپ كنم  
5 آبان 1390
1